![]() |
![]() |
|
| همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد |
|
تصویر هیچ ربطی به متن ندارد چون قضیه ی اوراشیماست. ماهیگیری که یک روز در تورش لاک پشتی دید و دلش سوخت و رهایش کرد. دیرتر دختری زیبا در ساحل دید که می گفت من همان لاک پشتم که آزاد کردی. من دختر شاه اژدهایم. و ماهیگیر را به دریا برد و با او ازدواج کرد. مدتی بودند و بعد اوراشیما قصد منزل کرد. دختر او را نهی کرد و در آخر صندوقچه ای به او داد و گفت بازش نکن. اوراشیما از دریا به ساحل رفت. دید همه جا بیگانه است. سراغ خانه ی پدر و مادرش را گرفت. کسی نمی شناخت. در آخر به پیرمردی برخورد که داستانی می گفت از ماهیگیر جوانی به نام اوراشیما که چهارصد سال قبل در دریا غرق شده بود. اوراشیما حیرت زده به ساحل رفت. گفت کلید این معما در این جعبه است. و جعبه را گشود. مثل بادی که ناگهان بوزد، سالهای عمر اوراشیما از درون صندوقچه بیرون آمدند و بر پیکرش نشستند. روز بعد اهالی در ساحل پیکر پیرمرد فرتوتی را پیدا کردند که صندوقچه ای کنار افتاده بود. اما این تصویر در نهایت هیچ ربطی به متن ندارد. متن: دلم می خاست بال داشتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:17 توسط ایکاروس |
|
|
اگر واقعا باید بمیرم خوب... می میرم. مشکلی نیست. من از مرگ نمی ترسم. از درد می ترسم هیچ وقت دوستت نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:30 توسط ایکاروس |
|
|
من پیپ می کشم. با همین پیپ شروع کرده ام. و پیپ می کشم. علاقه ای به نرمی قلیان و راحتی سیگار ندارم. من پیپ می کشم. دوستانی دارم. یکی معتاد است. دیگری معتاد است و بعدی هم معتاد. هرسه معتادند. هر روز عصر روی ایوان می نشینیم. رو به شلوغی تعطیلی مدارس. دخترک های مدرسه ای را دید می زنیم و به احتیاجاتمان می رسیم. من پیپ می کشم. یکی قلیان چاق می کند و دیگری توتون سیگارش را خالی می کند و بعدی هم را نمی دانم. همیشه پشت سرم می نشیند و به احتیاجاتش می رسد. این یک حدس است. پیپ را که به لب می گذارم از لبه ی ایوان از لای نرده ها به دخترک های مدرسه ای که می گذرند نگاه می کنم. سعی می کنم از پشت کیف و از لای گشادی مانتو طرح اندامشان را حدس بزنم. سعی می کنم از پشت مقنعه و کثیفی ترشک آلود صورت ها زیبارویان فردا را پیدا کنم. پیپم را به لب می گذارم. پیدا کردن زیبارویان فردا سخت است. یکی را انتخاب می کنم. موی صورت را برمی دارم. قدی بلند و کمری باریک بهش می دهم. دستان کشیده اش را بر زانوهام می گذارد و سر خم می کند. دیگری پیپم را بر لب می گذارد و با قوسی به کمر کنارم می نشیند. دود خوش طعم را می بلعم و سرم را نزدیک می برم. بعدی هم از پشتم سرفه می زند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:3 توسط ایکاروس |
|
|
من بغض نیمه شب بیوه زن همسایه ام / نارنج که می خرید برایم کنار بگذارید / از پله آرام بالا بروید و سمت ماه زوزه نکشید / می ترکم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:17 توسط ایکاروس |
|
|
من در یک موزه زندگی می کنم. البته نه به آن مفهوم و شناختی که از موزه موجود است. توضیح می دهم. امروز بعد از مدتها جای وسایل اتاقم را تغییر دادم. کتابخانه را جلوی پنجره گذاشتم (نوری که اختیارش با من نباشد نمی خواهم) و تخت خواب را کنار دیوار. فقط مانده جای پوسترها را عوض کنم. الان مارلون براندو بین تخت و میز معلق است و چشمه ی دوشان پشت مونیتور افتاده. مونالیزا سر جاش لبخند می زند (نه، مال من لبخند نمی زند. چرا؟) و رشته زنجیری که از دف داوود کنده ام روی دیوار روبرو مانده. بی هدف. اما دلم نمی آید جا به جا کنم. تکه تکه عکس هایی که از روزنامه ها کنده ام و کنار هم روی دیوار چسبانده ام حالا جایشان نافرم شده. اما تغییر دادنشان حالم را دگرگون میکند. دوست دارم با همان ترتیبی که از اول زده ام، و به مرور بیشتر شده اند، باقی بماند. متوجه مشکل شدید؟ من از تغییر بدم می آید. در اتاقم همیشه بسته است. می خواهم بسته بماند. وقتی هوا طوری شد که نفس کشیدن دیگر امکان نداشت پنجره را باز می کنم و خودم بیرون می روم. نمی خواهم جریانش را حس کنم. ترتیب کتاب های کتابخانه همیشه همین است و کسی حق لمس بطری های لب پنجره را ندارد. من از تغییر بدم می آید. فکر می کنم انسان ها برای اینکه بتوانند زندگی کنند مجبورند خیلی چیزها را فراموش کنند. مجبورند خاطرات بد را به پشت ذهنشان برانند و لحظات دلپذیر را برای خود تکرار کنند و آنقدر پر و بال بدهند که به حماسه تبدیل شود. به این روش شاید بشود توی این بلبشویی که نامش زندگی ست روحیه گرفت و باقی ماند. این کاری ست که من هم می کنم. اما سندها را نگه می دارم. امروز بعد از مدتها جای وسایل اتاقم را تغییر دادم. مجبور شدم تمام کتاب هام را ببرم توی هال تا بشود کتابخانه را حرکت داد. میز تحریرم را خالی کردم و از توی کشوها خروار کاغذ و دستمال و کارت بود که خارج کردم. فکر میکنم یکی از این مسلک های جادوگری بود که پیروانش سالی یکبار تمام وسایل را برمی دارند «آیا دوباره از این استفاده خواهم کرد؟» و اگر جواب خیر بود به سطل آشغال می اندازند. به این روش شاید نیمی از وسایلی که الان کف اتاقم ریخته باید راهی سطل آشغال شود. اما نمی شود. وقتی قفسه ی پایینی کتابخانه را بیرون آوردم چشمم به انبوه کارت عروسی افتاد. برداشتم. پسردایی ها، دختر عمه ها و از این قبیل. چشمم به کارت عروسی مهدی افتاد که عروسی اش توی روستا بود و دسته جمعی با بچه ها رفته بودیم. نزدیک بود دعوا هم بشود. همانجا بود که به خاطر اعظم با پیمان حرفم شد. اعظم. اعظمی که 8 عید عروسی اش بود و کارت عروسی اش اینجاست. وقتی رفت برای عادت به دوری با سونا رفیق شدم که این انگشتر را برایم خرید و وقتی فهمیدم دلش جای دیگرست یکهو ولش کردم. رفتم سراغ سحر که روبان کادوی تولدش از در کتابخانه ام آویزان است و سینه ام از یادآوری اش درد می گیرد. این تابلوی پیکاسو را از روزنامه ی شرق کنده ام. صفحه ی فرهنگِ نمی دانم کدام شماره. که وقتی با اشکان امید را توی خیابان دیدیم از لای روزنامه اش برداشتم. امیدی که باعث و بانی تعطیلی موسسه ای بود که تمام زندگی ام در آن می گذشت و عکس دسته جمعی که تویش گرفته بودیم کنار سنگ قبر فروغ و عکس شاملو، روی میز افتاده. عکس سنگ قبر فروغ را فائزه برایم آورد وقتی فهمید ظهیرالدوله نرفته ام. صدایش می کردم استاد. قرار بود استاد ریاضی دانشگاهمان بشود و بعد تعطیلی موسسه دیگر جواب سلامم را هم نداد. اسکناس صد تومانی که هزارجریبی رویش برایم یادداشت نوشته بود «آه! پارادوکس لعنتی!» روی بلیط اپرای عروسکی رستم و سهراب است که به لعنت ابلیس هم نمی ارزید. نقاشی یادگاری محدثه (روی دستمال کاغذی) لای سررسیدم بود و توی جیب کاپشنم مچاله ی بلیط سینما رسالت. که شنبه ها دسته جمعی می رفتیم. اوایل با بچه های خودمان و بعد که جدا شدم با عماد و مهسا و سعید و از این قبیل. که هیچ وقت نشد لحظات قدیم را تکرار کند. همه ی آن لحظات مرده اند. فقط این کاغذ پاره ها مانده که وقتی لمس می کنم می فهمم حقیقت داشته. که من گذشته ای دارم. جدای تمام آن وقایع به خیالم بزرگ که تاثیر مشهود بر زندگی ام داشتند. همین حقایق کوچک. که من عکس هایی دارم که قرار نیست داشته باشم. که من با کسانی بوده ام که شرایط فعلی مجبور به انکار می کندشان. که اثر انگشت من بر تن هایی افتاده که الان مال دیگریست. که من سررسیدی دارم که سه ماه از مهم ترین روزهای عمرم را لحظه به لحظه تویش ثبت کرده ام. از دیدنشان، خواندشان لذت نمی برم. اما این دانستن بهم ثابت می کند هنوز چیزی برای نوشتن هست. و تا جایی که بشود سعی می کنم گوشی موبایلم را عوض نکنم. با همین گوشی با چهار نفر حرف زده ام. با همین گوشی از برهنگی سه نفر عکس گرفته ام. مساله عکس نیست. خودِ گوشی مهم است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:25 توسط ایکاروس |
|
|
می خندم / پنهان از نظرم که می خوانند / ابلیس بی تپش و نبضم که تا صلاة ظهر صبر نکردی، اندوه را به جان خریدی و فروش / کف بازار هم دستی نمی برد / وقتی صدات کردم بایست / سربالا / حالا / حالا برو عمو توم توم توم فروخته شد (برای رنج بردن آمدم / بی بیل و آلت / اینکه کنار و اینکه مدام / من آنم که هستم / من آنم که کردی)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط ایکاروس |
|
|
نارنج نام مقدسی ست که بر من می نهند / بی قدوم و تبرک (حمید!) / بالاکشیده شلوار تا سینه (کلیشه ی همیشه ی حماقت) / تا روی سینه ام ردی نیست، بیخود نگرد / قدت به درد نمی رسد و مابقی / خویشتن داری ام اینگونه نشان حماقت شد (این قصه را شما می دانید و بس)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط ایکاروس |
|
|
من خیابان منحصر به فردی هستم / یعنی اینگونگی به شخص من منحصر است / یعنی تکم / عرض می کردم: من خیابان منحصر به فردی هستم / سر و ته ندارم / وسطم / غروب به غروب ایستگاه تاکسی لقمه ی چپم می شود و دخترکان مدرسه ای پی نگاه هیزی می گردند که از عجب زاویه ای زاغ سیاه چوب می زند / هر صبح به صدای جاروی رفتگر گوش می دهم و دخل شب قبل را می شمرم (می خواهم فلزیاب بخرم) سوال: این ترافیک کی تمام می شود؟ دستشویی دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:33 توسط ایکاروس |
|
|
سوراخ چادر این کولی ربطی به بهار ندارد / لمس بی غرض آینه که ترک هم دارد / اندیشیدن به بو و ترنم / احساس یاس جمعه غروب / فکر بُعدی بی بَعد من مردانگی بی رمه ام / آرنج ربطی به من ندارد / تنها صدا دارم و جایی برای فرار (فکر هم بلدم بکنم و چند چیز دیگر) / حالا بیا تقصیر را به گردن من بیانداز / من گفته بودم بچه نمی خواهم (راستی چادرت سوراخ است)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 توسط ایکاروس |
|
|
شروع می کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:55 توسط ایکاروس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
اینجا خیلی سرد نیست/ آفتاب من مال تو |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|