تبليغاتX
خاطرات و تألمات پلنگ مجرد







































خاطرات و تألمات پلنگ مجرد

یادگاری / برای / سه بوسه در دیماه


گيتا، سرود خدايان / ترجمه محمد علي موحد / خوارزمي / چاپ سوم 1385 / 214 صفحه


پس اي پسر بهاراتا بجنگ!

جان نه كشته شود و نه بكشد

و آنكه جان را كشنده يا كشته پندارد از معرفت بي بهره باشد


***


بهاگاوات گيتا، مهم ترين بخش حماسه ي «مهابهاراتا» است و از زمره ي مقدس ترين و برترين متون ادبي فلسفي جهان شمرده مي شود. چه در آن غالب اصول فلسفه ي هند گفته شده است

ماجراي اين فصل «مهابهارات» اين است كه آرجونا به ارابه ران خويش كريشنا (كه تجلي هفتم ويشنو است) دستور مي دهد ارابه اش را به ميان دو سپاه ببرد تا بداند كه روز بعد در ميدان جنگ با كه خواهد جنگيد. وقتي به ميان دو سپاه مي رسد مي بيند كه طرف مقابل همه پسر عموها، عموها و خاندان خودش هستند. آرجونا كمان را به زمين مي افكند و مي گويد«كريشنا! من نه پيروزي مي خواهم و نه ملك و نه شادماني. از كشتن كسان خويشم چه خيري حاصل آيد؟»

در اينجا كريشنا با او شروع به صحبت مي كند و طي چند سرود، اصول فلسفه ي هند را بر او باز مي گويد


***


تو غم كساني مي خوري كه نبايد غم آنان خورد

تو از حكمت دم مي زني

و حال آنكه حكيم نه براي مرده و نه براي زنده غم نمي خورد

هيچ گه نبوده كه من نباشم، يا تو نباشي، يا اين پادشاهان نبوده باشند.

در آينده نيز هيچ گاه نخواهد بود كه ما نباشيم

همچنان كه جان در قالب تن مرال كودكي و جواني و پيري را مي گذراند

مرحله ي انتقال از قالبي به قالب ديگر نيز چنان است.

و مرد كامل از اين باب تشويشي به دل راه ندهد.


***


آن كه دل وي در محنت مضطرب نشود و از خوشي به هيجان نيايد

آن كه از دوستيف ترس و كينه ازاد باشد

او عارفي ست صاحب يقين


***


آرجونا! من و تو بارها از دروازه ي هستي گذشته و بدين جهان آمده ايم

تو اين ماجرا را فراموش كرده اي ولي من همه را بياد دارم

گرچه من از زادن و مردن فارغم، گرچه من خداي كائناتم، چيره بر طبيعت خود

به نيروي «مايا» ي خويش

در ميان مردم مي آيم


***


چنين كسي را يوگي توان گفت

كه كار خود كرده و به مرحله ي نجات رسيده است

او چون به قصد كاري برخيزد

نه چنان است كه طرحي ريخته يا سودي در نظر گرفته باشد

عمل او در آتش علم گداخته و پاك شده است

دانايان چنين كسي را فرزانه نامند


***


حتي اگر گنهكارترين مردمان باشي

چون بر كستي معرفت نشيني از موج گناهان جان بدر بري

اي آرجونا چنانكه آتش فروزان هيزم را خاكستر گرداند

آتش معرفت نيز همه ي اعمال را خاكستر سازد

براستي در همه جهان چيزي نيست كه چون معرفت پاك تواند كرد


***


اي پسر پريتا! يوگي كه به يقين تمام پيوسته و همواره به ياد من باشد

و جز من به غير نينديشد

اسان به من تواند رسيد

جانهاي گرامي كه به بالاترين درجه ي كمال رسيده و به من واصل شده اند

ديگر بار به اين محنت اباد بي قرار دنيا برنمي گردند


***




بهاگاوات گيتا در ويكي پديا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87%DA%AF%D9%88%D8%AF_%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7


درباره ي بهاگاوات گيتا

http://hoomanbabak.blogfa.com/post-9.aspx


نجات در رساله ي گيتا

http://andisheyejavan.persianblog.ir/post/5


مطالعه تطبیقی جهان‌شناسی عرفان اسلامی و هندویی

http://anjoman-erfan.com/Print/?id=55


يوگا در گيتا

http://www.aftabir.com/articles/view/sport/other/c6c1209628465_yoga_p1.php/%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7


مباني فكري گيتا

http://www.adyanoerfan89a.blogfa.com/post-138.aspx


دانلود بهاگاوات گيتا، آنگونه كه هست

http://www.bbt.info/files/farsi/farsi_bhagavad_gita.pdf



نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:52 توسط ددالوس| |


يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف / خجسته كيهان / نشر قطره / چاپ دوم 1384 / 301 صفحه


امروز عصر هنگام بازگشت به خانه با خود گفتم چقدر دوست دارم بار ديگر جمله اي بنويسم! احساس شكل گرفتن ان زير انگشت هايم چقدر خوشايند است! از 16 اكتبر يك جمله ي تازه ننوشته ام، بلكه فقط نسخه برداري و ماشين كرده ام...


***


ويرجينيا وولف يكي از زنان برجسته‌ي ادبيات در قرن گذشته است. او در سال 1882 در لندن به دنيا آمد، پدرش مردي اشراف‌زاده و با فرهنگ بود و ويرجينيا گرچه از آموزش رسمي بي‌بهره بود، ولي كتابخانه‌ي پدر را در اختيار داشت. او از كودكي مي‌خواست نويسنده شود و شب‌ها "در حالي كه بزرگ‌ترها مشغول صرف شام بودند، روي كاناپه‌ي سبز رنگ مي‌نشست و مي‌نوشت". ويرجينيا خواننده‌اي سيري ناپذير بود. بعدها چند واقعه، از جمله از دست دادن مادر در سيزده سالگي و مرگ خواهرش كه دو سال بعد روي داد، او را از پاي درآورد.... ويرجينيا پس از مرگ مادر به شدت افسرده شد و در بيست و دو سالگي بار ديگر چنان به افسردگي دچار شد كه اقدام به خودكشي كرد. او در سي سالگي با لئوناردو وولف ازدواج كرد و سال بعد بار ديگر دست به خودكشي زد. از آن پس نيز بارها به بستر بيماري افتاد يا روانه‌ي بيمارستان شد. تلاش‌هايش براي خودكشي سرانجام در بهار 1941، در حالي كه 59 سال داشت و در اوج شهرت بود به نتيجه رسيد. ويرجينيا وولف با جيب‌هاي پر از سنگ به رودخانه‌ي اوز رفت و خود را در آن غرق كرد.


اگر ویرجینیا ولف را از جمله کسانی بدانیم که با دیدگاه‎ها و آثارشان در تغییر و تحول رمان، در چند دهه آغازین قرن بیستم، نقش تعیین کننده‎ای داشتند، راه به خطا نبرده‎ایم. ولف شخصیتی خاص و متفاوت داشت، خودکشی ناگهانی او نیز تاییدی بود بر این روحیات خاص که با افسردگی و نومیدی بی‎تناسب نبود، جمله ای درخشان دارد بدین قرار «نوشتن یعنی نومیدی مطلق» که نشان دهنده عصاره تفکر او در زمینه نوشتن است.



***


پیش‌بینی می‌کنم که مبارزه‌ای شدید پیش‌رو خواهم داشت. طرح آن بسیار عجیب و استادانه است. مدام باید آنچه راکه در ذات خود دارم از بیخ بکنم تا در آن‌ جا بگیرد. طرح واقعا ابتکاری است و برایم بی‌اندازه جالب است. دوست دارم آن‌را بنویسم و بنویسم، با شتاب و نیروی فراوان، لازم به گفتن نیست که نمی‌توانم.


***


"كتاب حاضر، حاوی بخش‌هایی از خاطرات "ویرجینیا وولف" است. او تا اندازه‌ای در این دفترها به طور طبیعی آن چه انجام می‌داد یا درباره‌ی آدم‌ها، زندگی و جهان می‌اندیشید، نقل می‌كرد. اما به شكلی كاملا فردی نیز به عنوان نویسنده و هنرمند از آن بهره می‌جست. در آن جا با خود خلوت می‌كرد و درباره‌ی كتاب‌هایی كه می‌نوشت یا آن چه خیال داشت بنویسد، به بحث می‌پرداخت. "ویرجینیا در دفتر خاطراتش مشكلات روزمره‌ی پیرنگ یا فرم، شخصیت‌پردازی یا توصیف را كه در هر یك از كتاب‌هایش، حین اندیشیدن، نوشتن یا بازنویسی با آن رو به رو می‌شود، شرح می‌دهد


***


در پی ضعف کردن ، غالبا چیزی در سرم می کوبد ، یا چنین به نظرم می آید . ناگهان اندکی به یاد مرگ می افتم و به فکر فرو می روم ، با خود می گویم خب پس برو ، بخور ، بنوش ، بخند و به ماهی ها غذا بده . این که آدم مرگ را احمقانه می داند چقدر عجیب است . اشتیاق به کوچک شمردن آن و چنان که مونتنی می گوید ، همراه با دیگران خندیدن . و لئونارد کنار حوض ایستاده ، و من نزد عکاس می روم . سه کتاب تازه درباره خام ولف منتشر شده که به من یادآوری می کند باید یادداشتی راجع به کارم بنویسم . با وجود همه ی طعنه ها و انتقادهای من و لرز امروز صبحم ، تابستان بسیار خوبی است . با آرامشی زیبا ، هوایی خوش و پر از نیرو . گمان می کنم برای کار بعدی ام نیازمند این نوع زندگی و موجودیتی هستم که بیشتر انسانی است – این که به راحتی درمیان دوستان لم بدهم – گستره و تفریح زندگی انسان را حس کنم : هنوز برای فشار آوردن و طرح ریختن زود است : باید به نرمش خو بگیرم ، و اجازه بدهم عصاره چیزهای عادی ، صحبت ها ، شخصیت ها ، به آرامی خود به خود در من نشست کند ، تا وقتی که بگویم بس است و قلم در دست گیرم . بله ، حالا پوستم صاف تر شده : دیگر همه ی اعصابم در کشش نیست . 


***



درباره ي يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف

http://vista.ir/?view=article&id=216107


يك يادداشت روزانه از وولف

http://www.tebyan.net/nonfiction/2012/3/24/201232.html


داستان نويسي و رمان از ديدگاه وولف

http://www.madomeh.com/3/1389/10/05/neveshtan-be-revayat-volf/


بيست صفحه اول كتاب يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف

http://ketabnet.ir/Viewpdf.aspx?FileName=84515036



نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:35 توسط ددالوس| |


آونگ فوكو / اومبرتو اكو / رضا عليزاده / انتشارات روزنه / چاپ اول 1389 / 1171 صفحه

 

سه دوست که در انتشاراتی در میلان کار می‌کنند، متنهایی منتشر کرده‌اند که پویشی است در زمینه جادوگری، کیمیاگری، علم غیب و انجمنهای پنهانی … و چون این سه تن ـ که تاریخ شهسوران صلیب سفید و فراماسونها و متون قباله‌ای را زیر و رو می‌کنند و با شوخ‌طبعی وغفلت بر امواجی کشتی می‌رانند که فرهنگ غرب را درمی‌نوردد ـ بسیار هوشمندتر از عاملان متعصب آن‌اند؛ تصمیم گرفته‌اند که از سر بازی و برای مقابله با تنگ‌حوصلگی، دسیسه‌ای کیهانی برای تسلط بر جهان طرح بریزند. اما روزی از روزها، شهسواران انتقام، بار دیگر ظاهر به صورت واقعی ظاهر می‌شوند!

 در پاریس و در کنسرواستور فن و هنر، جایی که آونگ فوکو باشکوه تکان می‌خورد، مردی بااحترام و ترسی هشداردهنده به مشاهده آن معجزه می‌نشیند: او کازوبان ، راوی ماجراست که در پی ندای اضطراب‌آلود دوستش بلبو، که در خطر مرگ است، از میلان به آنجا آمده است. کازوبان در موزه گوتیک فن، پنهان می‌شود و مصمم است که در همانجا بماند تا ساعت ملاقات سرنوشت‌ساز فرا رسد

 

اومبرتو اكو سال 1932 در شهر آلساندرا، استان پيمونته ي ايتاليا به دنيا آمد. پس از جنگ جهاني براي مطالعه ي فلسفه ي قرون وسطا و ادبيات وارد دانشگاه بولونيا شد. در سال 1954 ليسانس خورد را در يافت كرد و در همان سال پس از يك بحران مذهبي از كليساي كاتوليك اخراج شد.

او در سال 1956 با بسط ددن تز دكتراي خود، اولين كتابش را با نام «مسائل اخلاقي سنت توماس» منتشر كرد. او در دانشگاه هاي تورينو و ميلان و فلورانس و بولونيا سابقه ي تدريس فلسفه و نشانه شناسي دارد و تا كنون بيش از 30 دكتراي افتخاري از دانشگاه هاي مختلف دنيا دريافت كرده است.

 

امبرتو اكو پيش از آنكه يك رمان‌نويس باشد، فيلسوف و نشانه‌شناس بوده است و «آونگ فوكو» سومين رماني است كه از او به فارسي منتشر شده است. از مشخصه‌هاي سبكي «آونگ فوكو» چند ژانري بودن آن است به طوري كه اكو در اين رمان از ژانر رمان پليسي تا علمي – تخيلي و... را وارد رمان كرده است و همچنين رمان پر از ارجاعات به متن‌هاي ديگر است. اكو پيش از اين پنج رمان نوشته كه «نام گل سرخ» اولين آنهاست. اين رمان حدود دو دهه پيش به فارسي ترجمه شده. اكو دست كم در سه رماني كه از او به فارسي منتشر شده، نشان داده است كه در پي يك دغدغه يا ايده مهم، رمان‌هايش را نوشته است. برملا كردن سويه جعلي هر آن چيزي است كه طبيعي انگاشته مي‌شود و مساله‌اي است كه در رمان‌هاي او طرح و دنبال شده است. او نشان داده است که به شدت به دنبال عیان ساختن جعلیت هر آن چیزی است که ما طبیعی فرض می‌کنیم. رمان‌نویسی او منزلتی هستی‌شناختی دارد و از دل دغدغه‌ای جدی برمی‌خیزد و همین است که در کل رمان‌هایش می‌توان خطی مشخص را دنبال کرد: واقعیت و به تبع آن تاریخ، جعلی است. حقیقت ازلی وجود ندارد، پس هیچ چیز هم ابدی نیست. تاریخ محصول خلاقیت اذهان مردمان همچون بائودولینو و واقعیت برساخته بازی‌های روشنفکرانه راوی «آونگ فوکو» و دوستانش است. اکو، کلیتی تمام‌عیار را هدف قرار می‌دهد، پیرو شعار مشهور گوته است که هر رمانی باید توان جا دادن کل جهان را در خود داشته باشد و مانند فلوبر تمام تلاشش را به کار می‌بندد تا تمام معرفت بشری دوره‌ای خاص را در رمانش بگنجاند، کاری که فلوبر در «بووار و پکوشه» عمری بر سر آن نهاد.

 

 

درباره ي آونگ فوكو

http://asha.ir/archives/5243

 

درباره ي آونگ فوكو

http://bookcity.org/news-1218.aspx

 

درباره ي آونگ فوكو

http://evadavaran.blogfa.com/post-192.aspx

 

درباره ي آونگ فوكو

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/37024/40/

 

مصاحبه با اومبرتو اكو

http://sharghnewspaper.ir/News/90/11/23/24360.html

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:41 توسط ددالوس| |


اعترافات قديس آگوستين / ترجمه سايه ميثمي / ويراسته مصطفي ملكيان / دفتر نشر و پژوهش سهروردي / چاپ چهارم 1386 / 488 صفحه

 

سخنم را گوش ده، اي خدا! گناهان انسان چه شريرانه است! و انسان چنين مي گويد و تو بر او رحم مي كني؛ زيرا تو او را آفريده اي؛ هرچند كه گناه را در درون او خلق نكرده اي

(ص55)

 

***

 

مارکوس اورليوس اوگوستينوس معروف به سنت اوگوستين (Saint Augustinus) از تأثيرگزارترين فيلسوفان و انديشمندان قرون وسطي محسوب ميگردد. او در345 ميلادي به دنيا امد و در 430 از دنيا رفت.  او از شکل دهندگان سنت مسيحي غربي (کاتوليک و پروتستان) به حساب مي‌آيد.وي از قوم بربر در شمال آفريقا بود. در شهر تاگاست (ايالت سوق اهراس در الجزاير فعلي) ديده به جهان گشود.

وي در ابتدا مانوي و يا ثنويت گرا بود ولي به اعتراف خودش چون به بيهودگي اين مذهب در بسياري از عقايد وانديشه هايش پي ميبرد به رم مهاجرت کرده و به مکتب فلسفي شکاکيون جديد ملحق ميگردد. پس ازمدتي اين مکتب فکري نيز او را اقناع نميکند. در شهر ميلان با شخصي با انديشه‌هاي نوافلاطوني بنام «فلاويوس مائيوس تئودوروس» آشنا ميگردد و از همين راه به مکتب نوافلاطونيان وارد مي‌شود. پس از آن به دين مسيحيت ميپيوندد. پس از مدتي به مقام اسقفي شهر هيپو انتخاب مي‌شود و در همين شهر نيز از دنيا ميرود.

وي تا پايان عمر خود نيز تحت انديشه‌هاي نوافلاطوني و مانوي بوده است و اين امر دربسياري از نظريات وآثار وي به روشني نمايان است.

رساله اعترافات او جريان صادقانه حرکت او از زشتي و گناه به سوي مذهب و پاکي است . تفکرات خاص و ديدگاه هاي انديشمندانه آگوستين در کنار تعريف جريان زندگيش و نحوه تحول روحيش اين کتاب را به يکي از جذاب ترين کتابهاي ادبي- فلسفي تبديل کرده است.

 

***

 

من از خود روي گردان بودم؛ زيرا نمي خواستم روي در روي خويش قرار گيرم. تو مرا از چنين وضعيتي رها کردي، و در برابر چهره ي خودم نشاندي تا ببينم چه اندازه کريه بودم؛ و چقدر موهن و بينوا، با آن لکه ها و زخم هاي کهنه ام. خود را مي ديدم و از خود بيزار مي شدم، ولي گريز از خويشتن برايم غيرممکن بود.

 

***

 

در خلال نه سالی که روح آواره ی من به مانویان توجه داشت، با بی صبری زایدالوصفی آمدن فاؤستوس را انتظار می کشیدم. سایر طرفداران، وقتی دست روزگار مرا به محضرشان می انداخت، از ایرادات من می گریختند. آنان به من اطمینان می دادند که به محض آمدن مانی، صرف گفتوگو با او کافیست تا تمامی مشکلات را بسیار صریح و جدی حل کند. چون فاؤستوس آمد، من او را مردی دوست داشتنی یافتم که با جذبه سخن می گفت و مضامین متداول را بسیار دلپذیرتر از سایرمانویان، به آنان می آموخت. اما این ساقیِ کارآزموده با آن ساغرهای پرتکلف، برای رفع عطش من چه می توانست کرد؟ گوشهایم از این مباحث خسته شده بود. دیگر مباحث او را نیکوترین مباحث نمی یافتم. زیرا فقط با زبانی بهتر بیان می گردید، شیوایی و طرز بیان آن گفته ها حقیقت را در نظرم آشکار نمی نمود. من فقط به خاطر فصاحت و چهره ی استدلالگر او بود که باور نمی کردم وی روحی خردمند داشته باشد. آنان که پیرامون او برای من لاف و گزافها می گفتند، داوران خوبی نبودند و فقط بدان خاطر که فاؤستوس آنان را مسحور سخنانش میکرد، او را به طور مشهود و معقول، حرمت می نهادند.

 

***

 

اكنون زمان آن فرا رسيد است كه افكار خود را به كارهاي ناپسندي كه در آن روزها مرتكب شدمف معطوف كنم. گناهان تن كه روح مرا ملوث ساخت. اين يادآوري نه از سر دل بستگي به آن گناهان، بلكه از آن جهت است كه تو را عاشق باشم. دل بستگي به عشق تو مرا بر آن مي دارد تا از همان راه هاي پليدي كه پيموده ام باز گردم.

 

***

 

دیگر دوران نوجوانی پلید من به سر آمده بود. به دوران جوانی نزدیک می شدم و هرچه بر سن و سالم افزوده م یشد، سبک سری روحم بی پرواتر می شد. زیرا من فقط قادر به درك ذاتی بودم که قابل رؤیت باشد. به محض آن که اندکی به دروس حکمت توجه کردم، دیگر نمی توانستم تو را ای خدای من، در قالب جسمی انسانی تصور کنم. من همواره از این اعتقاد می گریختم و از خطایابی در ایمانیان، حتّی در ایمان مادر روحانیمان و کلیسای کاتولیک تو، خرسند می شدم. اما چه درکی می توانستم از تویی داشته باشم که نمی دیدم؟ پس کوشیدم تو را درك کنم. من که انسانی بیش نبودم، آن هم چه انسانی! تو، عظیم، یکتا و خدایی حقیقی هستی. تو را مدام در اعماق قلبم  تغییرناپذیر و نقصناپذیر می انگاشتم. نمی دانم این یقین از چه وقت و از کجا در من راه یافته بود. اما به وضوح می دیدم و مطمئن بودم آن کس که تباه شدنی است، لایق آن کسی است که تباه نمی شود. لاجرم آن کس را که خدشه پذیر نبود، فراتر از کسی انگاشتم که خدشه پذیر بود و آن کس که اندیشناك تغییری نیست، در نظرم گرامی تر از کسی آمد که دستخوش تغییر بود...

 

***

 

سنت آگوستين در ويكي پديا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86

 

پاره هايي از اعترافات سنت آگوستين

http://www.tebyan.net/Nonfiction/2008/12/1/79848.html

 

درباره ي اعترافات سنت آگوستين

http://forum.niksalehi.com/forum721/thread21601.html

 

نگاهي به كتاب اعترافات آگوستين قديس

http://alaam.tahoor.com/page.php?id=11428

 

 


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 19:6 توسط ددالوس| |