تبليغاتX
ایکاروس

 

 

پشت کنکور که بودیم، و مدتی قبل و تا مدتی بعدش، فکر و حال و هوای خودکشی داشتیم همه مان. مدتها زیر جلکی خبرش را می شنیدیم. اکیپی که بودیم همه تقریبا امتحانش کردیم. یکی قرص خواب خورد و سوءهاضمه دارد همیشه. یکی خودسوزی کرد که الان کلاه گیس می گذارد. آن یکی وقت خواب لوله بخاری را در آورد. و چه احساس مسخره ای داشت وقتی صبح خمیازه کشان بیدار شد.

احساس احمقانه ی درک همه چیز و فهم بیهودگی شان بود که ترغیبمان می کرد. حس بلوغ ناشی از درک جدید می بردمان به سمت راههای فرار و عبث ماندن تلاش هایمان به جای گریه خنده می انداختمان.

و این بازی ادامه داشت تا اینکه یک نفر واقعا مرد.

 

!! نوشته شده توسط ایکاروس | 22:21 | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 •

 

 

من هم در تصویر هستم... پیدام کردی؟

 

منتهای آرزوی من، در نوشتن، این بوده که خواننده درک کامل داشته باشد از آنچه می گویم. نه فقط در مفهوم نوشته، که در توصیفات و تصاویر. و همیشه خواسته ام چیزی بنویسم که دلم می خواهد بخوانم. به این دلیل است که فضای تار و مبهم در داستانهام زیاد است. به این دلیل است که راوی وضعیت مشخصی ندارد و به این دلیل است که مخاطب اصلی داستانهام خودمم.

فکر می کنم بهترین راه برای توصیف، کشیدن چند خط کلی و رد شدن باشد. آنگونه که «گوته» توصیف می کند: «...کوره راه باریک یکسره تا دره ی سرسبز ادامه دارد...». که اگر توصیف می کرد که چه مدل دره ای ست و گیاهانش چیست و از این قبیل، شاید من درکی از دره ی مورد نظر نمی داشتم. و یا شاید اصلا توصیف نازیبایی از کار در می آمد. اما نوشته «دره ی سرسبز» و من می توانم تصور دلخواهم از دره را در متن «گوته» بیابم. همانگونه که نقاش، فقط با کشیدن کلیات، از جزئیات گذشته و گذاشته من کوره راه های دلخواهم را طی کنم. بروم بالای آن سنگ سیاه جلوی غار بنشینم و به سکوت جنگل گوش دهم. گذاشته من از لای شاخه ها بگذرم و بنشینم روی آن بلندترین شاخه که من و سه عقاب دیگر رویش لانه داریم(چهار نفری؟)

 

 

!! نوشته شده توسط ایکاروس | 23:44 | دوشنبه یازدهم شهریور 1387 •