
پشت کنکور که بودیم، و مدتی قبل و تا مدتی بعدش، فکر و حال و هوای خودکشی داشتیم همه مان. مدتها زیر جلکی خبرش را می شنیدیم. اکیپی که بودیم همه تقریبا امتحانش کردیم. یکی قرص خواب خورد و سوءهاضمه دارد همیشه. یکی خودسوزی کرد که الان کلاه گیس می گذارد. آن یکی وقت خواب لوله بخاری را در آورد. و چه احساس مسخره ای داشت وقتی صبح خمیازه کشان بیدار شد.
احساس احمقانه ی درک همه چیز و فهم بیهودگی شان بود که ترغیبمان می کرد. حس بلوغ ناشی از درک جدید می بردمان به سمت راههای فرار و عبث ماندن تلاش هایمان به جای گریه خنده می انداختمان.
و این بازی ادامه داشت تا اینکه یک نفر واقعا مرد.
منتهای آرزوی من، در نوشتن، این بوده که خواننده درک کامل داشته باشد از آنچه می گویم. نه فقط در مفهوم نوشته، که در توصیفات و تصاویر. و همیشه خواسته ام چیزی بنویسم که دلم می خواهد بخوانم. به این دلیل است که فضای تار و مبهم در داستانهام زیاد است. به این دلیل است که راوی وضعیت مشخصی ندارد و به این دلیل است که مخاطب اصلی داستانهام خودمم.
فکر می کنم بهترین راه برای توصیف، کشیدن چند خط کلی و رد شدن باشد. آنگونه که «گوته» توصیف می کند: «...کوره راه باریک یکسره تا دره ی سرسبز ادامه دارد...». که اگر توصیف می کرد که چه مدل دره ای ست و گیاهانش چیست و از این قبیل، شاید من درکی از دره ی مورد نظر نمی داشتم. و یا شاید اصلا توصیف نازیبایی از کار در می آمد. اما نوشته «دره ی سرسبز» و من می توانم تصور دلخواهم از دره را در متن «گوته» بیابم. همانگونه که نقاش، فقط با کشیدن کلیات، از جزئیات گذشته و گذاشته من کوره راه های دلخواهم را طی کنم. بروم بالای آن سنگ سیاه جلوی غار بنشینم و به سکوت جنگل گوش دهم. گذاشته من از لای شاخه ها بگذرم و بنشینم روی آن بلندترین شاخه که من و سه عقاب دیگر رویش لانه داریم(چهار نفری؟)



