
شروع قضيه شايد آنجا بود كه همراه چند تا از بچه ها رفتيم بالاي يك ساختمان نيمه ساز.
روي بام ايستاده بوديم. دور و بر آجرهاي شكسته بشكه نردبام و از اين چيزها ريخته بود. جان پناه لبه ي بام كوتاه بود. جرات نمي كردم مثل بقيه خم شوم. خودم را با آجرها و چوبها سرگرم كردم. بقيه از لبه خم شده بودند و سر و صدا مي كردند. همديگر را با احتياط هل مي دادند. بعد متوجه من شدند. گفتند مي ترسي. گفتم نه .گفتند پس چرا نمي آي؟ و چند نفري كشان كشان بردندم لبه ي بام. مي ترسيدم نگاه كنم. دو سه بار تكانم دادند. خودم را با زحمت نگه داشته بودم كه داد نزنم. نگاه نكردم .ولم كردند. مثل ديوانه ها از لبه دور شدم. نگاهم كردند. خنديدند و سر تكان دادند.
شايد اين را بتوان شروع ماجرا دانست.
ميل به نگاه كردن به پايين. به كف خيابان. مي دانم چه شكلي ست - بارها پيش خود تصور كرده ام - يك پياده رو - جوي آب - خيابان - و چند ماشين پارك شده - خط كشي ندارد - پياده رو موزاييك است. وقتي رفتم پايين ديدم. با پا كوبيدم رويش. انگار انتظار داشتم فرو برود.
ببينيد: اين زن قصد خودكشي دارد. ايستاده لبه ي اين بام و چشمهايش را بسته. مي خواهد بپرد وگرنه ديوانه كه نبود بايستد اين لبه چشمهايش را ببندد دستهايش را از دو طرف باز كند زانوهايش را خم كند. طوريكه انگار مي خواهد شيرجه بزند.وسيله ي خاصي هم بهش وصل نيست كه بگوييم قصد آزمايش يك وسيله ي پرنده را دارد. پس مي خواهد بپرد.
چرا؟



