<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایکاروس</title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/</link>
<description>در قتل آنکه لایق مرگ است تردید نکن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 10:31:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسطوره</title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;بگو سلام&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/826/2477586-b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff size=5&gt; اسطوره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصد حاشيه روي ندارم. آقاي ميم مرده. آقاي ميم يک نشانه بود. يک نماد از بسياري چيزها که ما برايشان ارزش قايل بوديم.  ازين رو، با وجود ناراحتي بسيار از مرگش، نمي توانيم برايش سوگواري کنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مورد هويت آقاي ميم نمي توانيم به صراحت اظهار نظر کنيم. در بيانيه اي که به مناسبت مرگش منتشر مي کنيم نامش را ميم مي نويسيم. مي نويسيم: ميم در ميان ما مرده. بکوشيم تا با رفتار خود آن را زنده کنيم. براي اشاره به ميم از ضمير «آن» استفاده مي کنيم، چون ميم مرده. و چون در زمان حياتش يک نشانه بوده. البته چيز خاصي را نشانمان نمي داده. حواله مان مي داده به بسياري نشانه هاي ديگر که آنها هم به چيزهاي ديگري حواله مان مي دادند. چيزي شبيه بوروکراسي. منتها در سطح مفاهيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آشنايي من با ميم و مواردي مثل او برمي گردد به دوران کودکي ام. زماني که در هر خبري نام «وي» را مي شنيدم. «وي» در اين باره گفت. «وي» به ديدار او رفت. و من از خودم مي پرسيدم که اين «وي» کيست که در هر موردي در هر نقطه اي از جهان حضور دارد و اظهار نظر مي کند. بعدتر بود که فهميدم نشانه اي ست براي اشاره به مواردي ديگر که آن موارد ديگر خودشان چيزهاي ديگري هستند. برخلاف انتظارتان، اين درک، زندگي را واضح تر کرد. مفهوم خداگونه ي «وي» را حذف کرد و ساختاري رياضي وار در ذهنم ايجاد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و من ساختارگرا شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن به بعد ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با نشانه ها داشتم. دلالت مندي آنها در ابعاد مختلف زندگي ام تاثير گذاشت. تا جاييکه خودم را نشانه اي از چيزهايي ديدم که نمي فهميدم. اين بود که به سراغ مفاهيم از قبل تعريف شده رفتم. استعارات تاريخي. و اساطير. در طي روزها و ماهها ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با اسطوره ها برقرار کردم. خصلت بازنموني آنها را در زندگي روزمره تعقيب کردم و سازمان دوتايي آنها را در درون خودم جستجو نمودم. جستجويي بود لذت بخش اما به شدت انفرادي و خصوصي. چرا که اساطير در حال رنگ باختن و نابودي بودند و تنها آنها که استحاله مي شدند امکان حيات داشتند. اين بود که پس از سالها به سراغ ميم رفتم و موضوع را با او مطرح کردم.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: مي خواهم اسطوره ها نميرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: نمي شود. دوران اساطير گذشته. و درک تو از اسطوره هم به درد لاي جرز مي خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: پس چرا تو هنوز زنده اي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: من نشانه ام. تا وقتي که ارتباطم با حال حفظ شود نشانه مي مانم. وقتي ارتباطم قطع شود، و بميرم اسطوره مي شوم. مي فهمي؟ اسطورگي يعني مرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: يعني تو هنوز دوام داري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت: بله. مردم به من رجوع مي کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم: من هم مي خواهم در حال زندگي کنم. مي خواهم به تو رجوع کنم. مي خواهم اگر جايي لازم بود عشق به اساطير را کنار بگذارم و تو را مرجع اميال خود کنم. دوران کلاسيک طي شده.  پس علايق ما هم سمت و سويي ديگر مي گيرد. &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته خود آقاي ميم هم بي ميل نبود. اما سن و سالي ازش گذشته بود و در کشاکش روابط امروزي دوام نياورد. و مرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقاي ميم اسطوره شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 10:31:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تواتر</title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 440px; HEIGHT: 284px&quot; height=284 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/775/2324421-b.jpg&quot; width=386 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بی میل نبودم این داستان قدیمی را بارها بخوانم. این میل را به شما هم سرایت می دهم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تواتر&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#333333&gt;اكنون: همچون هميشه: وقتيكه اغلب...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     و گرده های سرد بی حسی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     بر خشكی اعصابم خزه می بندد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اكنون: دراز كشيده     در سايه روشن نور خورشيد بر تخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اكنون: سرش را در آب فرو برد و بيرون آورد. بعد بلند شد و دوش گرفت. سوت هم می زد. سرش كمی گيج رفت. فكر كرد بخار و ديد كه احاطه اش كرده. فكر كرد مثل اينكه می خواد بخورتم و بخار بلعيدش با ياد لحظات: ماضي:‌ بلند كه شد ضعف كرد. فكر كرد كم آوردم و دستی به موهايش كشيد. نگاهی به تخت انداخت. فكر كرد روتختی كثيف شد و در حاليكه سوت می زد رفت توی حمام- صدای دوش آب و پيكر غرق در تشنج، از گذشته: ماضي:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     و تكان های مواج متجاوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     بر معصوميت ناموجود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     كه می برد با خود      كه می شويد يا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     در گرماگرم لذت: نوسان سرد و مواج اميال&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;     هيچ مغروق:‌ارضا:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;نور خورشيد بر پشتش می تابيد. پرده را نصفه كشيده بود. در نوريكه زير تكان های نامرتب بر تخت می افتاد می شد روتختی مچاله را ديد و پيكری در حال، از قبل: ماضي: دستش را كه گرفت لرزيد. ترسيده بود. كنار پنجره نشسته بودند روی صندلی كه دستش را گرفت و بلندش كرد و بردش به سوی تخت: به سوی اكنون:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;دراز كشيده     با سايه روشن اكنون در چشمهايش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;                                           غرق در خون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اكنون:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 13:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;شاهکار مانا نیستانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/721/2162800-b.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 1- دیگران را نمی دانم به چه دلیل، اما خودم معترضم چون اصولا از زور خوشم نمی آید. شاید اگر خبری از تیر و تیراندازی نبود این پست را مثل مابقی اختصاص می دادم به یک شعر. اما حالا نوبت ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- کلمه ی جمهوری کلمه ی زیبایی ست. همین طور دموکراسی. جدای وزن عروضی کلمه اش، خود کلمه، مفهوم کلمه زیباست. زیبا و دوست داشتنی. گرچه در نهایت دلالت بر نوعی ساختار حکومتی می کند و در تعارض با «تائوئیسم» قرار می گیرد. اما از آنجا که مدتهاست مطمئن شده ام که جامعه ی بدون حکومت آنارشیست ها امری غیرممکن است، پس از دموکراسی حمایت می کنم. پس مشکل ما خود کلمه نیست. اجرای آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;«هر ساختاری در نهایت ساختار دولت را در خود بازتولید می کند»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سالهاست که به این فرمایش حکیمانه معتقدم. فرهنگ ما، هنر ما، دین ما همه بر مبنای ساختی پدرسالارانه بنا شده. می گویم دین ما، چون درادیان ابراهیمی یک خدا آن بالاست و حاکمانه دستور می دهد. می گویم هنر ما، چون هنر سنتی ما در مقابل هر تغییری حالت تدافعی شدیدی می گیرد. می گویم فرهنگ ما، چون حتا در کوچکترین واحد اجتماعی ما، خانواده، هم پدرسالاری حاکم است. کودکی که ناخودآگاهش با پدرسالاری و دیکتاتوری عجین شده چگونه می تواند در عمل دموکرات باشد؟ ما حرف از دموکراسی می زنیم، اما وقتی نوبت خود ما شد دیکتاتوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«شایسته سالاری» واژه ای که خاتمی بر زبان ما انداخت، واژه ای ست که در سطح خانواده های ما در حال اعمال است. این هدیه ی ماست به فرزندانمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;«اگر می خواهی زندگی ات را عوض کنی از عوض کردن اندیشه هایت شروع کن»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;- گلدکوئست (ره)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- اما این نه به معنای نشستن و منتظر فردا شدن است. با ریختن خون مخالفم. اما تقدیر نسل من در تغییر نوشته شده. با نفس حکومت، به هر معنایی، مخالفم. اما برای تغییر پیرامونم رای دادم. و حقم پایمال شد. فریاد می کشم. روزهاست. نه به اخبار این بنگاه دروغ پراکنی ضرغامی توجه می کنم و نه به گفته های یاس آور فیلسوفان معتقد به جبر تاریخ. گیرم آنهایی را که دوست می دارم در رسانه ی دولتی در حال اعتراف ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حکایت: &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;مغولی بر پیری ظفر یافت. گفت: «ای پیر! کنمت یا کشمت؟» پیر لختی بیاندیشید و عمری به سلامت بزیست!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گیرم این بار کلمه ی &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سلامت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; را باید از نو معنا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 11:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در مرگ پدرم</title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 284px; HEIGHT: 367px&quot; height=491 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/694/2079582-b.jpg&quot; width=363&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سه هفته تلاش کردم که چیزی بنویسم. نشد. حال نصفه اش را می گذارم و دلم را نصفه خوش می کنم به نصفه کاره ها. گیرم خودم هم نصفه مانده باشم این روزها. فرقی هم می کند؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در مرگ پدرم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;1- ادبیات بد کوفتی ست. همه چیز را تکراری می کند. انگار از قبل دیده ای. انگار از قبل در این صحنه بودی. انگار عاقبت این مدل ماجرا را می دانی و یا با این نوع شخصیت ها کاملا آشنایی داری و، خلاصه، ندیده و نشناخته همه چیز را تکراری می کند. تکراری، حتا اگر آن چیز مرگ پدرت باشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;2- از جنگل می آمده اند. از یک راه دور. در راه برگشت بوده اند. هوا طوفانی می شود. ایستاده بودند چیزی، به گمانم شکلات، بین خودشان تقسیم کند که صاعقه می زندشان. صاعقه. رعد و برق. همان که توی آسمان غرمبی صدا می کند. همان. خورده بینشان. دو نفر را پرت می کند. یکی دو سه متر. که بعد شوک زده بلند می شود. و دیگری پدر من، که پرتاب شده توی چاله و ضربه مغزی می شود. گرچه وقتی بالای سرش رسیدم نه از گوشش خون می آمد و نه کبودی ای در بدنش وجود داشت. تنها یک چهره ی راضی و قانع بود که روی برانکار حملش می کردند. بعدتر بود، توی آمبولانس، که دیدم از گوشش خون چکه چکه می ریزد و وحشت زده به چهره ی مامور امداد نگاه کردم و چیزی درم مچاله شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;3- حدود ساعت چهار بود. ساعت چهار جمعه ی قبل. که دیدم برادرم به سرعت لباس می پوشد و مادرم گفت که کسی زنگ زده. پسرعمویم بود. گفته بود که صاعقه به پدرم خورده و بیهوش است. بچه های امداد در حال حرکتند. لباس پوشیدیم و حرکت کردیم. پسرعمو را سر راه گرفتیم و به خیابان اصلی رسیدیم که دیدیم آمبولانس هلال احمر در حال حرکت به سوی نهارخوران است. خودش بود. به دنبالش توی ترافیک عصر جمعه تا نهارخوران رفتیم. وقتی رسیدیم که داشتند وسایل را پیاده می کردند و دو نفر در حال دویدن به سمت جنگل بودند. دنبالشان توی جنگل دویدیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;4- سالها بود که کوه نرفته بودم. و این بار هم منظره ای بود. ساعت نزدیک پنج. جنگل نیمه تاریک و نمه بارانی که گاه گداری می زد و می رفت. و بعدتر که شدید شد دیگر تنها مانده بودم. آمادگی بدنی ام به شدت پایین آمده بود و تک و تنها عقب مانده بودم و برای خودم می رفتم. چند باری نشستم که نفس بگیرم و هربار پیش خودم می گفتم باید این صحنه را بنویسم. دم غروب. جنگل نیمه تاریک و بارانی که مثل سیل از آسمان می بارید. تمام هیکلم خیس بود و سینه ام می سوخت. ایستاده بودم رو به سربالایی سفید چشمه و برای اولین بار بود که هیبت طبیعت را حس کردم. تمام تنم خیس بود و می لرزیدم. بین تنبلی و نشستن و نگرانی سردرگم بودم و نیمی دیگر ذهنم صرف این می شد که چطور می شود اینها را نوشت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: red; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مابقی را ساده می گویم: &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرم بر اثر اصابت صاعقه کشته شد. قدری بالاتر از سفید چشمه. سر یال.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرم کوهنورد بود. سالی دوبار دماوند را حتما می رفت. هر صبح ورزش می کرد. از آنهایی بود که انگار برای ابد زنده خواهند بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;برای من معنای عجیبی داشت رفتنش. اینکه می دانستم نمی رود. و رفت. اینکه همیشه با هم مشکل داشتیم و بارها زیر لب آرزوی مردنش را کرده بودم. اینکه درست در زمانی که آغاز جدیت عمر من بود رفت. اینکه درست یک هفته پس از خواستگاری برای برادرم رفت. من نمی توانم بی معنا بدانمشان. گیرم قدری احساساتی به وقایع نگاه کنم. بی معنا نیستند. من و پدرم مشکلات عقیدتی داشتیم. اما دوستش داشتم. گیرم این «دوستت دارم» را فقط در گوش جنازه اش گفته باشم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرم وقتی مرد که برنامه ی عقد برادرم ریخته شده و نگرانی ما از اختلاف نظر ما و او در نحوه ی اجرای مراسم بود. انگار گفته باشد: حالا من رفتم. هر جور دلتان خواست اجرا کنید. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرم وقتی مرد که من بالاخره شاغل شدم. انگار بگوید: حالا نوبت توست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پدرم وقتی مرد آسمان آبی نبود. ابری بود و باران مثل سیل می بارید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کم پیش می آمد که مسیرهای کم ارتفاع برود.همیشه ارتفاعات بالا می رفت و سالم برمی گشت. آن روز هم هوا خوب بوده. اولین صاعقه ای که زد به او خورد. نه اینکه کلی صاعقه بزند و یکی هم به او بخورد. نه. اولین صاعقه به او خورد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی که بی هوش در جنگل بوده کسی بالای سرش رسیده که سالها دشمن خونی من بوده. و دو روز بعد برای تسلیت پیش من آمد. می گفت که صاعقه اطرافشان به زمین می خورده. چیزی شبیه داستان های کتاب مقدس. چرا این پسرک بالای سر پدر من رسید؟ چرا این شیوه ی مردن؟ چرا آنجا؟ چرا حالا؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اتفاق؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در این نوع نگاه احساساتی نیستم. مشکل اینجاست که من اصولا به چیزی به اسم اتفاق اعتقاد ندارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 424px; HEIGHT: 404px&quot; height=404 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/630/1888706-b.jpg&quot; width=407 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;شروع قضيه شايد آنجا بود كه همراه چند تا از بچه ها رفتيم بالاي يك ساختمان نيمه ساز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;روي بام ايستاده بوديم. دور و بر آجرهاي شكسته بشكه نردبام و از اين چيزها ريخته بود. جان پناه لبه ي بام كوتاه بود. جرات نمي كردم مثل بقيه خم شوم. خودم را با آجرها و چوبها سرگرم كردم. بقيه از لبه خم شده بودند و سر و صدا مي كردند. همديگر را با احتياط هل مي دادند. بعد متوجه من شدند. گفتند مي ترسي. گفتم نه .گفتند پس چرا نمي آي؟ و چند نفري كشان كشان بردندم لبه ي بام. مي ترسيدم نگاه كنم. دو سه بار تكانم دادند. خودم را با زحمت نگه داشته بودم كه داد نزنم. نگاه نكردم .ولم كردند. مثل ديوانه ها از لبه دور شدم. نگاهم كردند. خنديدند و سر تكان دادند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;شايد اين را بتوان شروع ماجرا دانست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ميل به نگاه كردن به پايين. به كف خيابان. مي دانم چه شكلي ست - بارها پيش خود تصور كرده ام - يك پياده رو - جوي آب - خيابان - و چند ماشين پارك شده - خط كشي ندارد - پياده رو موزاييك است. وقتي رفتم پايين ديدم. با پا كوبيدم رويش. انگار انتظار داشتم فرو برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ببينيد: اين زن قصد خودكشي دارد. ايستاده لبه ي اين بام و چشمهايش را بسته. مي خواهد بپرد وگرنه ديوانه كه نبود بايستد اين لبه چشمهايش را ببندد دستهايش را از دو طرف باز كند زانوهايش را خم كند. طوريكه انگار مي خواهد شيرجه بزند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;وسيله ي خاصي هم بهش وصل نيست كه بگوييم قصد آزمايش يك وسيله ي پرنده را دارد. پس مي خواهد بپرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 09:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;این بعد دوش است البته&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/613/1837818-b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;دوش حمام را که می بندم نمی توانم بگویم دوش را بستم. نگاه به خیسی کاشی ها و کف هنوز مانده در گوشه ها و گوش هام. چهارگوشه کف آلود مانده و قاعده ها به بی شکلی و من وسط این همه کف نگاه به دیواری می کنم که نمی بینم. جای من نیست بیرون می آیم  (جمله: بیرون آمدم) و به اتاقم می روم که همه چیزش به دلخواه من است. که می شود جمله گفت: این اتاق من است. من در اتاقم راحتم. اینجا همه چیز سر جایش است. اینجا دیوارها صاف اند. اینجا دیوارها بر هم عمودند. اینجا گوشه ها تیزند. اینجا پنجره ها پرده دارند. اینجا پرده ها کشیده اند. اینجا سرد است (بخاری را روشن می کنم. جمله: ) بخاری را روشن کردم تا گرم شوم. این منم. ایستاده در آینه. من برهنه هستم. اما لباس هست. (لباس را می پوشم. جمله: ) لباس پوشیدم. این منم. ایستاده در آینه. این منم. این دست من است. این پای من. این چشمها و این دهانم. این چشمهام. این چشمهام. من چیزی هستم که باید باشم. من چیزی نیستم که نباید باشم. من آنگونه که باید رفتار می کنم. من آنطور که باید زندگی می کنم. من آنطور که باید حرف می زنم. من جمله ها را کامل به کار می برم. من بی اشکال حرف می زنم. من به قواعد پایبندم. من خاطرات تلخ زیادی دارم (این چشمهام) اما همین قدر کافی ست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;من به قواعد پایبندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 09:00:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/607/1819400-b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;کمی &quot;به تو فکر می کنم&quot; و کمی &quot;شلوارم کو؟&quot; / اجبار ندارد دوست داشتن درخت / میل می خواهد و درک هندسی / که دست می بری لای چین و شکن و یاد دختر همسایه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;باد در دستهای توست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;بتاب مادر گیسو به باد بسته و چون باد می دهی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;گیرم حیای من فضاسازی کند فقط / تو بمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 12:17:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;می نویسم به نام تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مرثیه ای به نام زوال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;که نام می بردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;این آخرین نوشته ی من است (تا این لحظه)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ادامه ی مطلب دارد... ۶ صفحه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 389px&quot; height=494 alt=&quot;مربوط است&quot; hspace=0 src=&quot;http://static.cloob.com//public/user_data/album_photo/558/1673202-b.jpg&quot; width=309 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;همیشه شروع می شود. چیز خاصی نیست شروع شدنش. مهم ادامه دادنش است. که معلوم نیست سر از کجا در بیاورد. هیچ ایده ای نیست و هیچ هدفی. انگار فقط به قصد شروع شروع کرده باشیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;جا عوض می کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;البته نمی شود گفت هیچ هدفی. هدف رهایی ست. و سمت و سویی که می رویم را، وقتی بیل دستمان باشد، خودمان تعیین می کنیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;سر خم می کنم و خیزان خیزان به سمت روشنی می روم. دستم را به لبه ی سوراخ می گیرم و خودم را بالا می کشم. چند لحظه ای نفس زنان دراز می کشم و بعد بلند می شوم. در نور بی رمقی که از سوراخ روی دیوار می تابد به دستهام نگاه می کنم، قهوه ای و خاک آلودند، و چند قطره آب می خورم. صدای نفس زدن می آید. نگاه می کنم. دستی لبه ی سوراخ را گرفته و خود را بالا می کشد. نمی شود نباید کمک کنم. این قانون ماست. فقط با زبان می توانیم چند جمله ای بهم بگوییم. و بودن کنار هم حرف زدن را پیش می آورد. همینکه بگوید «تخته ها» و من تخته ها را بدهم دستش و بگوید «فرش» و من فرش را پهن کنم روی تخته هایی که روی سوراخ چیده خودش حرف زدن است. در باریکه ی نوریکه از پنجره می تابد به دستهاش نگاه می کند و آب می خورد. دستهاش را به پیرهنش می کشد و می نشیند کنج اتاق. «یک متر پیش روی کردیم» ساکت می مانم. نگاهم می کند «آه! قانون!» و می خندد. روی تخت دراز می کشم. پشت به او می کنم، گرچه مانع پیشروی ست، و چشمم را می بندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ikaros.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 243px&quot; height=416 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gnosis.art.pl/iluminatornia/sztuka_o_inspiracji/zdzislaw_beksinski/zdzislaw_beksinski_P0542_990129.jpg&quot; width=285 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هراس بي مرگي و نجات منتشر / من شاش دارم منفجر تشر مي زند پدر / ادبياتي ست / فكر رسول مي كند و ياد عباس / كه مرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گيرم سوال داشته باشم / گيرم هنوز دوست من باشم / گيرم صداتان را كه ول مي دهيد توي گلو ياد هيچ چيز نيفتم / عادت است كه مشكل ساز مي شود / مي شود نه هر وقتي و نمي شود هرجايي / گيرم براي شما مهم نباشد / گيرم رفته باشيد / گيرم مانده باشيد / گيرم نمانده باشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگيرم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ikaros&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>ikaros</dc:creator>
<guid>http://ikaros.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
